RSS

Monthly Archives: دی ۱۳۹۱

داد از این مسلمانی ….

بُد مرا شب دوشین بزمکی به پنهانی

کز درم درآمد یار با جمال نورانی

گفتم این سخن هردم نزد دلبر جانی

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی

تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی

 

آمد از در و بنشست باوفا کنار من

بزم ما گلستان کرد یار گلعذار من

گفتمش دلا بنگر چشم مست یار من

بی وفا نگار من می کند به کار من

خنده های زیر لب،عشوه های پنهانی

 

روشن عالمی را چون از جمال وی دیدم

تشنه ی وصال او خضر نیک پی دیدم

در خرابه ساقی را می کشان ز وی دیدم

 زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم

گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی

 

دل کباب شد از ،غم یار مهربان رحمی

 می کنم ز هجرانت ناله و فغان  رحمی

هر زمان مرا باشد چشم خون فشان رحمی

یوسف عزیزم کو ای برادارن رحمی

کز غمش بپرسم من حال پیر کنعانی

 

ما به نرد هجرانت همچو مهره در بندیم

 دل ز غیر ببریدیم دیده از جهان کندیم

دیده ایم رویش را باز آرزومندیم

دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی

 

از صفای رخسارش زنگ لوح دل شستم

از لبان میگونش همچو غنچه بشکفتم

او کله فکند از سر،من چو زلفش آشفتم

 کاکل پریشانش دیدم و به دل گفتم

کاین همه پریشانی بر سر پریشانی

 

دین و دل ربود از من باز آن بت ترسا

عالمی چو صنعان کرد آن صنم به یک ایما

زاهدا مده پندم بیش از این تو ای دانا

از حرم گذشتم من راه مسجدم منما

کافر ره عشقم داد از این مسلمانی

 

کعبه را بنه ای دل دیر را زیارت کن

ملک هستی خود را در رهش تو غارت کن

گر هلاک من خواهی ای صنم اشارت کن

خانه ی دل ما را از کرم عمارت کن

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

 

ای نگار مه سیما بشنو از وفا پندم

من به دام زلف تو چون اسیر در بندم

تا تو را بتا دیدم دل ز غیر برکندم

گر تو بر سر جنگی من سپر بیفکندم

می کُشی مرا آخر،می کِشی پشیمانی

 

سرّ عشق مه رویان برملا نمی شاید

 بعد هر «نعم» جانا حرف «لا» نمی شاید

کس چو ما ز هجرانش مبتلا نمی شاید

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید

بر تن «بهائی» ریز هر بلا که بتوانی

 

 

کفر و دین

مسلمانان  مسلمانان ، نگه دارید   دین  خود

که شمس الدین تبریزی مسلمان بود ،کافر شد

 

Posted by on دی ۱۷, ۱۳۹۱ in اشعار مولانا

Leave a comment
 
Seo wordpress plugin by www.seowizard.org.